ما بلکل قاطی کرده ایم . آن هم از نوع نا مربوطش

نمونه اش همین شعری که میبینید

آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد

آنکه تنها شده بسیار مرا میفهمد

چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام

که فقط ریزش آوار مرا میفهمد

میروم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم،آنچه نبایست کنم!

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من دیوانه عادت بکند

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط anonymous  |