چندیست که قدمهایم در حسرت گامهایت به اعتراض می لنگند!و دستهایم در حسرت لمس دستهایت که شده عقده ای بس بزرگ!و لبهایم که چه دشوار باز میشوند برای غیر تو که با تو هم کلام شوند که خشک شده اند این روزها!و دلم...آخ که دلم تنگ است برای دیدنت و راه رفتنت...آخ که دلم میخواهد که میخواهد که میخواهد...و چشمهایم غریب نگاهت...به آمدنت...به رفتنت...چندیست که "توی" خونم کم شده...!دیداری بس کوتاه می طلبد این روزها

+ نوشته شده در  ساعت   توسط anonymous  |